دولت عشق

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم .......... دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
 
بال جادویی شعر
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦  

(فریدون مشیری)

نه عقابم، نه کبوتر، اما

چون به جان آیم در غربت خاک

بال جادویی شعر، بال رویایی عشق

می رسانند به افلاک مرا

 

اوج می گیرم، اوج

می شوم دور از این مرحله، دور

می روم سوی جهانی که در آن

همه موسیقی جان است و گل افشانی نور

همه گلبانگ سرور

تا کجاها برد آن موج طربناک مرا

 

نزده بال و پری بر لب آن بام بلند

یاد مرغان گرفتار قفس

می کشد باز سوی خاک مرا



 
اشک شوق
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧  

سلام

امشب، یعنی امروز بهترین روز زندگیم تو این سال بود!
خدایا شکرت!

این دوره از زندگی هم تموم شد
دوره ای که به جرأت می تونم بگم قشنگ ترین دوره زندگیم بوده تا حالا
حتی از بچگی هام که خیلی دوستش دارم، بهتر بود
دوره ای که زیاد هم طول نکشید، شاید یک سال!

آره
پارسال همین موقع ها بود
که این دوره با یه اتفاق خوش شروع شد
یه دوره سخت و طاقت فرسا
ولی قشنگ و پر از خاطره و موفقیت

هر روز این یک سال یه چیز جدید یاد گرفتم
هر روزش یه کار جدید کردم
هر لحظه اش برام جذاب بود
و همه اینا به خاطر یه چیز بود
تو!

تویی که با اومدنت مسیر زندگیمو عوض کردی!
تویی که بهم نشون دادی که اصلا زندگی یعنی چی!
تویی که بهم یاد دادی که چه جوری باید باشم!
تویی که بهم گفتی بهشت ایستگاه آخر نیست!
تویی که بهم فهموندی دوست داشتن چیه و چه شکلیه!

...

تویی که عطر وجودت همه زندگیمو پر کرد
تویی که هر چی از خوبیت بگم کم گفتم
تویی که اصلا نمیشه در موردت حرف زد

...

امشب که برمیگشتم چشام پر از اشک بود
اشکی که تو تمام این مدت دنبالش بودم
اشکی که انگار همه قشنگی های زندگی توش موج میزد
اشکی که از سر شوق بود

...

یکی می گفت اکثر موقع ها ما میگیم «خوش گذشت»
خوشی که بگذره که فایده نداره
خوشی باید بمونه
می گفت دنبال یه چیزی باشین که بعدش بگین «خوش موند»

چه خوش موند
و چه خوش موندی
و چه خوش خواهی موند
و چه خوش خواهند ماند خوشی هایی که از خوشی های تو خوش بمانند!

...

...

...

...

...

هی نوشتم و پاک کردم
که مبادا حرفی زده باشم که در مقام تو نباشه
مقامی که مطمئنم خیلی بالاست
نمیدونم چقدر
ولی انقدر هست که فرشته ها یه لحظه تنهات نمیذارن!

 

...

«بدرود، رفیق روزهای بی قراری ام!
قرارمان اما در حوالی قاف،
پشت آشیانه سیمرغ،
آنجا که جز بال و پر سوخته،
نشانی ندارد...»

بدرود

جمعه 27/09/1388
تهران 03:07 نیمه شب



 
به خدا ایمان داری؟
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢  

(حسین پناهی)

...

خدا تو جوونهء انجیره

...

خدا تو چشم پروانه ست
وقتی از روزنهء پیله اولین نگاهش رو به جهان میندازه

...

خدا بزرگتر از توصیف انبیاست

...

بام ذهن آدمی حیاط خانهء خداست

...

خدا به من نزدیکه
همین قدر که تو از من دوری



 
من از این دنیا چی میخوام...
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٠  

(با صدای معین)

 

من از این دنیا چی میخوام، دو تا صندلی چوبی

که من و تو رو بشونه، واسه گفتن خوبی

...

من از این دنیا چی می خوام، یه وجب زمین خالی

انقدر که یک اطاقک بشه خونه خیالی

من از این دنیا چی میخوام، یه جعبه مداد رنگی

بکشم رو تن دنیا رنگ خوبی و قشنگی

آدمای دست و دلباز از توی قلک طاقچه

بردارن بذر محبت واسه بارداری باغچه

...

من از این دنیا چی میخوام، دو تا صندلی چوبی

که من و تو رو بشونه، واسه گفتن خوبی

...

من از این دنیا چی میخوام، دو تا بال برای پرواز

برم تا روز تولد، برسم به فصل آغاز

برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارن

که یه شب با یه دل سیر چشاشونو هم بذارن

بگم غصه ها سر اومد

گریه بس که بهتر اومد

گریه بس که بهتر اومد

...

من از این دنیا چی میخوام



 
کوچه ها نارفیق شدن
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٩  

(با صدای سیاوش قمیشی)

 

وقتی که دلتنگ میشم

و

همراه تنهایی میرم

داغ دلم تازه میشه

زمزمه های خوندنم

وسوسه های موندنم

با تو هم اندازه میشه

...

قد هزار تا پنجره

تنهایی آواز می خونم

دارم با کی حرف میزنم

نمیدونم نمیدونم

...

این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره

کاش می تونستم بخونم قد هزار تا پنجره

...

طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه

موقع رفتن منه

طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه

موقع رفتن منه

...

حالا که دلتنگی داره رفیق تنهاییم میشه

کوچه ها نا رفیق شدن

حالا که میخوام شب و روز به همدیگه دروغ بگن

ساعت ها هم دقیق شدن

...

طلوع من طلوع من

...