سلام
امشب، یعنی امروز بهترین روز زندگیم تو این سال بود!
خدایا شکرت!
این دوره از زندگی هم تموم شد
دوره ای که به جرأت می تونم بگم قشنگ ترین دوره زندگیم بوده تا حالا
حتی از بچگی هام که خیلی دوستش دارم، بهتر بود
دوره ای که زیاد هم طول نکشید، شاید یک سال!
آره
پارسال همین موقع ها بود
که این دوره با یه اتفاق خوش شروع شد
یه دوره سخت و طاقت فرسا
ولی قشنگ و پر از خاطره و موفقیت
هر روز این یک سال یه چیز جدید یاد گرفتم
هر روزش یه کار جدید کردم
هر لحظه اش برام جذاب بود
و همه اینا به خاطر یه چیز بود
تو!
تویی که با اومدنت مسیر زندگیمو عوض کردی!
تویی که بهم نشون دادی که اصلا زندگی یعنی چی!
تویی که بهم یاد دادی که چه جوری باید باشم!
تویی که بهم گفتی بهشت ایستگاه آخر نیست!
تویی که بهم فهموندی دوست داشتن چیه و چه شکلیه!
...
تویی که عطر وجودت همه زندگیمو پر کرد
تویی که هر چی از خوبیت بگم کم گفتم
تویی که اصلا نمیشه در موردت حرف زد
...
امشب که برمیگشتم چشام پر از اشک بود
اشکی که تو تمام این مدت دنبالش بودم
اشکی که انگار همه قشنگی های زندگی توش موج میزد
اشکی که از سر شوق بود
...
یکی می گفت اکثر موقع ها ما میگیم «خوش گذشت»
خوشی که بگذره که فایده نداره
خوشی باید بمونه
می گفت دنبال یه چیزی باشین که بعدش بگین «خوش موند»
چه خوش موند
و چه خوش موندی
و چه خوش خواهی موند
و چه خوش خواهند ماند خوشی هایی که از خوشی های تو خوش بمانند!
...
...
...
...
...
هی نوشتم و پاک کردم
که مبادا حرفی زده باشم که در مقام تو نباشه
مقامی که مطمئنم خیلی بالاست
نمیدونم چقدر
ولی انقدر هست که فرشته ها یه لحظه تنهات نمیذارن!
...
«بدرود، رفیق روزهای بی قراری ام!
قرارمان اما در حوالی قاف،
پشت آشیانه سیمرغ،
آنجا که جز بال و پر سوخته،
نشانی ندارد...»
بدرود
جمعه 27/09/1388
تهران 03:07 نیمه شب